بزرگان زيست شناسي ايرانپيشكسوتان: آشنايي با بزرگان علم زيست شناسي در ايران

در بيست و دوم اسفند ماه سال 1292 در شهر رشت به دنيا آمدم. پدرم جواهرساز بود. به او مى‌گفتند: «مشهدى على فرنگى‌ساز» چون جواهر سبک فرنگى مى‌ساخت. مادرم يک زن مذهبى بود، قرآن را از حفظ بود و آن را درس هم مى‌داد. او شاگردانى داشت که آن‌ها را آموزش مى‌داد و مساله‌هاى دينى ‌شان را حل مى‌کرد. جالب اين بود که نوشتن بلد نبود، اما همه‌ى قرآن را حفظ بود و خوب مى‌خواند و خوب تعليم مى‌داد. اسمش «معصومه» بود. چهارسالگى و پنج سالگى را در مکتب آقاى خانگى گذراندم. اواخر شش سالگى مرا به مدرسه فرستادند. تحصيلات دبستانى را با زحمت تمام کردم؛ از مدرسه بيزار بودم، زيرا آن وقتها دانش‌آموزان را براى کمترين خطا، تنبيه بدنى سختى مى‌کردند، کف دستى با ترکه، سيلى، قرار دادن مداد لاى انگشتان و فشار دادن و … .

در سال سوم دبستان مردود شدم. پدرم از اين شکست سخت عصبانى شد و به من گفت : «تو عاقبت حمال هم نخواهى شد.»

ناظمى داشتيم که دست سنگينى داشت و از آزار دادن کودکان لذت مى‌برد. من به محض ورود او به کلاس درس، از ترس حسابى مى‌لرزيدم و هرگز به او نگاه نمى‌کردم، چون از او وحشت داشتم.

کلاسهاى ابتدايى را يکى پس از ديگرى طى کردم، اما چيزى از آموخته هايم در آن سالها غير از خواندن و نوشتن و کمى حساب به ياد ندارم. در کلاس ششم ابتدايى دو معلم مهربان داشتيم. يکى به نام آقاى عبدالحسين مختارى مرندى، که معلم حساب ما بود و بى نهايت بچه‌ها را دوست داشت. ما او را پدر صدا مى‌کرديم. او لهجه آذرى غليظى داشت ولى ما آن را حس نمى‌کرديم. تنها محبت را از لابه لاى لهجه‌اش احساس مى‌کرديم و به همين علت به حساب علاقه‌مند شديم. حتى هنوز لهجه‌اش را فراموش نکرده‌ام که مى‌گفت: پنچ پنچ تا، بيست و پنچ تا.

يکى ديکر هم آقاى قائم مقامى – معلم فارسى ما بود. خيلى پدرانه با ما برخورد مى‌کرد. آنقدر براى ما احترام قائل بود که ما او را از پدرمان بيشتر دوست داشتيم. در کلاس ششم که از دست آن ناظم خلاص شده بوديم، با محبت‌ها و راهنمايى‌هاى اين دو معلم بزرگ چيزکى ياد گرفتيم. آنها با ما مثل اولاد خودشان برخورد مى‌کردند و تکيه کلام‌شان بابام، جانم بود. اصلاً در کارشان تهديد نبود و ما با ميل درسها را ياد مى‌گرفتيم.

من مدارس زيادى عوض کرده ام. و اسم آنها، خيلى يادم نيست. در دوران ابتدايى در مدارس بچه‌ها را کتک مى‌زدند. به همين علت من از مدرسه مى‌ترسيدم واسم‌هاى آنها را نمى‌دانم فقط اسم دو تا از آنها يادم هست. يکى پشت سبزه ميدان بود به نام «مدرسه 2» و يکى هم نزديک حمام حاجى آقا بزرگ به نام «نمره 4».

وارد دبيرستان که شدم، در همان ساعت اول يک معلم ادبيات سر کلاس ما آمد و اسم‌هاى همه را پرسيد. بعد گفت: شما ديگر بچه نيستيد، بچه‌ها در دوره ابتدايى درس مى‌خوانند، شما آمده ايد دبيرستان. شما حالا جوان‌هايى هستيد که رفتارتان و سوادتان بايد براى بچه‌ها سرمشق باشد. سعى کنيد کارهاى بچگانه نکنيد.

اگر کسى حرکتى بچگانه مى‌کرد با زبان خوش به او تذکر مى‌داد. آنقدر معلم و بعضى ديگر معلم‌هاى دبيرستان، مهربان و خوب بودند که من رفته رفته مدرسه را جاى امنى احساس کردم و بيزارى من از آن به فراموشى سپرده شد. اما چون در دوره ابتدايى چيزى نياموخته بودم. دوره اول متوسطه را با زحمت گذراندم. وقتى امتحان کلاس نهم را که – به صورت نهايى بود - دادم و موفق شدم، خودم تعجب کردم.

پدر من خيلى ما را به درس خواندن تشويق مى‌کرد. اصلاً معروف بود که ايشان همه را، حتى دختران را که آن موقع تازه يک مدرسه دخترانه باز شده بود، به درس خواندن تشويق مى‌کرد. همه را به زور به مدرسه مى‌فرستاد و تمام خواهرانم حتى قوم و خويشان ما به تشويق پدرم تحصيل کردند. نکته ديگر هم اينکه وقتى وارد دبيرستان شدم چون با معلمان خوبى آشنا شدم، کم کم علاقه‌مند شدم. در شهر ما کلاس دهم وجود نداشت. پس يک کلاس دهم تأسيس کردند و ما را که تعدادمان در حدود 20 نفر بود، در آن جاى دادند، معلمان ما خوب بودند و به رشته‌اى که درس مى‌دادند، علاقه‌مند بودند. آن وقت کتاب نداشتيم. معلم، جزوه مى‌گفت او با آب و تاب صحبت مى‌کرد و ما يادداشت بر مى‌داشتيم که وقتى ناپلئون شکست خورد و در جزيره «سنت هلن» زندانى شد، درس تاريخ براى من تمام شد!

کلاس دهم را با هر زحمتى بود، تمام کردم و به کلاس يازدهم رفتم. معلمان ما عوض شدند ولى سواد درست و حسابى نداشتند.

اواخر کلاس يازدهم انگار که از خوابى گران بيدار شده باشم، همه چيز براى من عوض شد، به همه درس‌ها بخصوص رياضيات و فيزيک و شيمى بسيار علاقه‌مند شدم.

خودم هم نمى‌دانم، فقط احساس مى‌کردم که از خوابى گران بيدار شده ام.

در کلاس دوازدهم معلم درست و حسابى نداشتيم. يک شانس فقط داشتم و آن اين بود که معلم زبان فرانسوى ما از کلاس چهارم خيلى خوب بود و زبان فرانسوى ما از کلاس چهارم خيلى خوب بود و زبان فرانسوى را به ما خيلى خوب ياد داد. آن وقت‌ها کتاب‌هاى فرانسوى، مخصوص سال ششم متوسطه، در همه رشته‌ها در تهران موجود بود. پدرم هر بار که به تهران مى‌رفت، به سفارش من چند کتابى برايم مى‌آورد، به طورى که سرى کتاب‌هاى درسى من کامل شد و من از آنها حسابى استفاده مى‌کردم ولى جرأت نداشتم به معلم ما که براستى چيزى سرش نمى‌شد، ايراد بگيرم. چون مى‌ترسيدم در پايان سال از من انتقام بگيرد.

در کلاس ششم متوسطه يا دوازدهم جمعاً 12 نفر بوديم که فقط 5 نفر قبول شديم. من نفر دوم شدم. ديگر سرى شده بودم توى سرها و بچه‌ها اشکالات شان را از من مى‌بپرسيدند همين سال يعنى در سن هيجده سالگى – با يکى از بستگان نزديک عقد و در سن بيست سالگى ازدواج کردم.

به هر حال تا پدرم را مى‌خواستم راضى کنم که بروم براى تحصيلات عالى، دو ماهى طول کشيد. ناچار اول آذر ماه سال 1311 يکراست رفتم به اتاق آقاى دکتر صديق اعلم، رييس دانشسراى عالى و ماجراى تاخير را گفتم. ايشان از صداقت گفته هايم و از رفتار خاصى که بعلت شهرستانى بودنم داشتم، بسيار خوششان آمد و گفتند: «الان دو ماه از سال گذشته است و دانشجويان کلى درس خوانده اند، شما را به مدت يک هفته، موقتاً ، سرکلاس مى‌فرستم. اگر بعد از اين مدت استادان تصويب کردند، تو را خواهيم پذيرفت.» در آن سال پنج استاد فرانسوى درس‌هاى علوم طبيعى را تدريس مى‌کردند، من از برکت قوى بودن زبان فرانسه در همان يک هفته در امتحانات آزمايشى قبول شدم و رسماً نام نويسى کردم. يک استاد زمين شناسى جوان و پر کار داشتيم به نام «دکتر ريوير»، که در رشته کوه‌هاى البرز تحقيقات زمين شناسى مشغول بود. او به من بسيار علاقه‌مند شد. دست بر قضا وسايل آزمايشگاهى «آزمايشگاه زمين شناسي» از گمرک ترخيص و به دانشسراى عالى حمل شده بود. من مثل سايه به دنبال «ريوير» بودم. تمام جعبه‌ها را شخصاً باز کردم و وسايل آزمايشگاهى را که براستى مجهز بودند در قفسه‌هاى مخصوص چيدم و دستور کارهاى لازم را از او گرفتم و شدم دستيار او. آن چنان در آزمايش‌هاى سنگ شناسى و شناخت سنگها وقت صرف کردم که دکتر «ريوير» بسيار تعجب کرد. به همين دليل تعليم کارهاى آزمايشگاهى به دانشجويان کلاسهاى 1 و 2 و 3 را به من محول کرد. من اين کار را با چنان علاقه و فروتنى انجام مى‌دادم که دانشجويان سال بالا احساس نمى‌کردند که يک دانشجوى سال اول، استاد آزمايشگاه آنها شده است!

من در رياضيات بسيار قوى بودم، ولى وقتى وارد دانشسراى عالى شدم، قبل از انتخاب رشته به اين فکر افتادم که رياضيات با همه اهميتى که دارد فقط با کاغذ و ارقام سر و کار دارد، اما من همواره عاشق طبيعت بودم، طبيعت آنقدر تنوع و زيبايى دارد و چنان ديد وسيعى به شخص مى‌دهد که حيف دانستم خود را محدود به ارقام و محاسبه کنم. تنوع از خصوصيات طبيعت است. اين همه رود در دنيا هست، دو رود نظير هم وجود ندارد. اين همه درخت و بوته و علف و غيره وجود دارد ولى گوناگونى آنها براستى تحسين برانگيز است. هر جاى طبيعت را بنگرى، تازگى دارد و لذت بخش است. به همين علت به رشته علوم طبيعى علاقه پيدا کردم و در همين زمينه، تحصيلات عالى را دنبال کردم.

در خرداد ماه سال 1314 ليسانسيه شدم. در آن سال رشته علوم طبيعى دو نفر دانشجو داشت و ديگر رشته‌ها يعنى فيزيک و شيمى بر روى هم 4 نفره نمره من بين همه بيشتر بود؛ براى همين به من يک مدال درجه يک علمى دادند. بعد از فارغ التحصيل شدن از دانشسراى عالى خودم را به نظام وظيفه معرفى کردم که خدمت يک ساله سربازى را انجام دهم، از بخت بد در دانشکده افسرى جا براى پذيرفتن ما وجود نداشت و ما، پنج نفر بوديم که تازه ليسانسيه شده بوديم وبيکار مانديم. ناگزير شديم هر يک شهرستان برويم و از حقوق اوقاف سود ببريم.

تا سال بعد که جا براى گذراندن دوره نظام وظيفه خالى شود. از مهر ماه 1314 عازم سمنان شدم. در سمنان تازه کلاس هفتم تاسيس شده بود. من در آنجا تدريس مى‌کردم و از موقوفه مسجد معرو سمنان ماهى 50 تومان به من حقوق مى‌دادند. من 9 ماه در سمنان بودم. از اول شهريور سال 1315 به سربازى رفتم و تا پايان مرداد ماه سال 1316 دوره افسرى را گذراندم. تا اول مهر ماه يک ماهى وقت داشتم که محل ماموريتم در يکى از شهرستان‌ها تعيين شود.

در اين زمان ابلاغ تدريس علوم تربيتى در شهر کرمانشاه (باختران فعلى) را به من دادند و من به آنجا رفتم. دو سال در آنجا تدريس مى‌کردم، بعد رييس دبيرستان شدم و سه سال هم با اين عنوان در کرمانشاه کار کردم .

از اول مهر ماه 1321 به زادگاهم، رشت، منتقل شدم. در رشت فرصت بيشترى براى مطالعه داشتم. در شهريور ماه سال 1324 به تهران منتقل شدم تا بتوانم فرصت مطالعه بيشترى داشته باشم و در دبيرستان البرز مشغول تدريس شدم. در همين زمان بموازات کار تدريس، در دانشکده داروسازى ثبت نام کردم و در آنجا در اين رشته ادامه تحصيل دادم. بعد از 2 سال تدريس به معاونت دبيرستان البرز برگزيده شدم. در سال 1328 با درجه دکترا از دانشکده داروسازى فارغ التحصيل شدم. بعد از آن براى تکميل زبان انگليسى دو سال در کلاس شبانه انجمن ايران و آمريکا زبان آموختم و يک گواهينامه فراغت از تحصيل زبان انگليسى گرفتم. در جريان اين سالها بموازت کارهاى ديگر، به مدت 15 سال در دبيرستان «فرانکوپرسان» علوم طبيعى سال ششم را به زبان فرانسوى تدريس کردم. در سال 1339، بعد از 24 سال خدمت، تقاضاى بازنشستگى کردم و مورد قبول واقع شد. در سال 1341 مامور تاسيس «سازمان کتابهاى درسى ايران» شدم.

از اول دى ماه سال 1360 به زادگاهم رشت برگشته‌ام و با استفاده از دکتراى داروسازى گيلان به همکارى پرداختم که اين همکارى همچنان ادامه دارد.